محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )
142
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )
كه زنان را از مردان بود ، و ليكن بدان خواهم كه روز رستخيز چون زنان را از گور حشر كنند به بهشت مرا از آن ميان جدا نكنند ، و تو مرا به زنى كن و آن شب كه نوبت من بود به خانهء عايشه شو و آنجا باش تا همه زنان را يك نوبت بود و عايشه را دو نوبت . پس عايشه نيز خواهش بسيار كرد تا پيغمبر ديگر باره او را به زن كرد . پس چون پيغمبر عليه السّلام هر اسيرى را به دست آن كس داد كه گرفته بود و گفت ايشان را نگاه داريد تا از مكّه خداوندان اسيران بيايند و فدا بيارند و ايشان را بازخرند . پس خداوندان اسيران خواستند كه هر كسى با فدا به مدينه آيند و ايشان را بازخرند . بو سفيان ايشان را گفت شتاب مكنيد اندر طلب اسيران كه ما را نيز دو پسر شده است : يكى حنظله ، و او خود كشته شد ، يكى عمرو ، و او اسير است ، اگر شتاب كنيد اندر طلب ايشان با خواستهء بسيار ، محمّد ايشان را بها گران كند . شكيبايى كنيد چند گاهى . و به ميان اسيران اندر مردى بود او را بو وداعه گفتندى و از بازرگانان مكّه بود ، و او را پسرى بود مطَّلب نام . او صبر نكرد به گفتار بو سفيان . به مدينه آمد و پدر را باز خريد و باز مكّه آورد . چون او به مكّه شد ، هر كسى به طلب اسيران آمدند و كس فرستادند . و سهيل بن عمرو را پسرى بود او نيز اسير بود ، نام او مكرز بن حفص . پيغمبر را خواهش كرد كه پسر مرا اينجا گروگان كن تا من بروم و درم بيارم به فداى خويش و از آن پسرم . پيغمبر او را اجابت كرد و او را دست باز داشت . و پيغمبر عليه السّلام عبّاس بن عبد المطَّلب را بخواند و گفت : يا عمّ ، از همه اسيران تو گرامىترى و توانگرترى ، و با تو سه اسير است برادرزادگانت عقيل بن ابى طالب و نوفل بن حارث و عتبة بن عمرو . و ايشان هر سه درويشاند و خويشتن را باز نتوانند خريدن . تو خويشتن را و ايشان را بازخر . عباس گفت : يا محمّد ، من خود به مكّه مسلمان بودم و مرا به ستم بيرون آوردند . پيغمبر گفت : مسلمانى تو خداى بهتر داند و ليكن به ظاهر با كافران بودى و از ميان لشكر كافران اسير كردند . عبّاس گفت : اين ابو اليسر كه مرا اسير كرد بيست دينار از من ستده است ، آن بارى به فدا بينگار . گفت : آن چيزى بود كه